تبليغاتX
-->
.:: دل من يه روز به دريا زد و رفت »»» ... پشت پا به رسم دنيا زد و رفت زنده ها خیلی براش کهنه بودند ... خودشو تو مرده ها جا زد و رفت »»» هواي تازه دلش مي خواست ولي ... خودشو تو غبارا زد و رفت »»» دنبال کليد خوشبختي مي گشت ... خودشم قفلي رو قفلها زد و رفت »»» يه دفعه بچه شد و تنگ غروب ... سنگ توي شيشه فردا زد و رفت »»» دفتر گذشته ها رو پاره کرد ... نا مه فرداها را تا زد و رفت ... به سرش هواي حوا زد و رفت ::.
::.*•. .•* تماشاگه ترنم عشق *•. .•*.::

تماشاگه ترنم عشق

این آخرین نوشته من می باشد(کاملا واقعی).
این آخرین نوشته من می باشد( یا همان وصییت من در اینجا)...
و دیگر مرا نخواهید دید..
آخ امشب عروسیه منه؛ سفید خواهم پوشید...تو این چند روز داشتم می مردم از درد...
ولی تنها بودم و منتظر...
دیشب تا صبح از درد به خودم می پیچیدم... قلبم داغ داغ شده...داشتم می ترکیدم...
انگار قلبم داشت در می اومد...آخه نفسش قطع شده بود...
آره نفسمو قطع شد......
تا بحال اینطوری سردم نشده بود...تمام بدنم می لرزید...
تا صبح نتونستم بخوابم...آخه دیشب آخرین شب من بود...
همش فکر و خیال نمیذاشت...
خیلی از خدا می ترسم... هم به خاطر گناهانم و هم اینکه خدا خودکشی هارو دوس نداره..
آخه خدا  تو بگو چکار کنم... دارم دیوونه میشم...نمی تونم نفس بکشم...
خیلیا اولین بارشون هست که اینجا میان و خواهند آمد...ولی دیگر دیر شده..
دیگه من نیستم......
امروز حس کردم بدبخترین و تنهاترین کسی هستم که تو این دنیا وجود داره...
بخت ما هم همش سیاهی بود...همش بدشانسی...
روزگار همه چیزمو ازم گرفت...
وقت ندارم زندگیمو تعریف کنم و نبایدم بدانید...
ولی بدانید همه شب ها با گریه می گذشت......
آره عشق!...اگه غمگین بودم...اگه تنها بودم...اگه ماتم رو صورتم حلقه زده بود..
اگه کسی منو شاد ندید...اگه سرد و خشک بودم...اگه هرچی بدبختی به سرم می اومد..
اگه مثل بقیه فانتزی نشدم...بخاطر عشق بود...
چه دنیایی داری خدا...امروز همه مردم رفتن بیرون؛ میگن و می خندن...
ولی در این گوشه دیوار چشمانی آوار ماند....
رفیقانم حلالم کنید اگر بدی دیدید...رفیقانم من دیگر پیش شما نیستم...
من شمارو نمی بینم...دیگر کسی منو بخاطر نخواهد آورد...
فوقش یکسال دیگه همه منو از یاد می برن...
حتی تو...!
خداحافظ عزیزانم...تا ابد..

هرکی هم خواست تو قسمت نظرات برام فاتحه بنویسه..
این وبلاگ توسط یک فرد ناشناس از سال بعد آپ خواهد شد...
اینم وبلاگ قبلی و دیگر من که نمیدونم به چه دلیلی بسته شده:
javid4u.blogfa.com
فرد ناشناس:اگر روزی این وبلاگ بسته شد به آخر اسم وبلاگ از شماره بذاره
یعنی اینو باز کن و ادامه بده(bloodeyes1.blogfa)..ازت تشکر می کنم.

 

 

 

 

|+| نوشته شده درپنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 16:3 توسط ..::ح.جاویدپور ::.. |
سکوت نحس..!!
شب شکسته .تمام عمر پشت جاده اي که جز
سرابي بيش نبود آرزوهايم را به گور بردم...
چشمهايي که باز ماندند و
کسي آنها را نبست...

نگاهي که خيس آب شد
و کسي انها را پاک نکرد...
هيچ کس اين چشماي خسته ام را درک نکرد؛...
پشت قفسي که کسی سوختنم را باور نکرد...
هيچ کس نفهميد چه بغض سنگيني گلويم را مي فشارد...
هيچ کس به تنهاييم سنگي هم پرتاپ نکرد...
هر کسي اومد تلنگري بهم
کوبيد و رفت...
يکي گفت چرا اينجا همش دود و آه است...
يکي گفت چرا تک تک آجراي اينجا پر از غم و ماتم است...
و ان ديگري گفت چرا همش سياهي و خاموشي...
ولي هيچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد...
کسي نفهميد دليل اين همه
ويرانيم را ....شکستنم را...مردنم را...!!؟..؟؟؟؟
حتي نازنين تو نيز بر سکوت قلبم دستي نکشيدي و چشمهايم را باور نکردي...
همه رفتند کسي دور و برم نيست...
چنين بي کس شدن در باورم نيست...
هر روزم سنگين تر از ديروز؛هر آن لحظه نفس هايم تنگ تر  و تنگ تر مي شن..
تک تک لحظه هايم را پر اندوه و غم فراگرفته..
براي هيچ ساخته شدم ؛بي هيچ شکستم و فنا شدم..
و بي هيچ سيل اشک را در شب هاي تنهاييم همسايه کردم..
همه روزهايم را عطش نحس فرا گرفته...
انگاري کول بشريت فقط بر قلب شکسته من سوار شده است...!!

       

|+| نوشته شده درسه شنبه 4 فروردین1388ساعت 1:21 توسط ..::ح.جاویدپور ::.. |
دل دیوونه من..!!
دل ديوونه من؛ مي دونم دلت گرفته .... مي دونم ديوار قلبت شکسته.....
من برات
سنگه صبورم؛ چي شده تنها نشستي؟ .... مثل تو از همه دوره دورم
...
واسه من
زندگي سرده
.... نكنه تو هم غريبي...!؟
كاش مي شد اشكهاتو پاك كرد ....
بميرم تو هم بريدي؟
چه تبسم قشنگي! .... وقتي به غمها بخندي آخه چه ارزشي داره ....!!
وقتي نباشه کسي....اميد به يه همنفسي
....تو لحظه هاي بي کسي
وقتي نگيره دستاتو کسي! مردن و شکستن هم
توهمي ست
موهوم ....!!
چه روياي
بي خالي...! دل ديوونه من؛ تو هم گريه بکن من
که نتونستم طاقت بيارم...
همه چي روبه زواله....

انگاري بايد چشمهارو بست و شکست و خرد شد... تنهاي تنها....آروم و بي صدا
مثل مترسکم....
در اين دنياي بي فرداي فاني ............ به جز فردا بگو ديگر چه داري..!!
همش فردا و هي فردا و فردا ................ خدا مرگت دهد اي زندگاني.....!!!

       

|+| نوشته شده درسه شنبه 4 فروردین1388ساعت 1:20 توسط ..::ح.جاویدپور ::.. |
ریزش تنهایی...!!

امشب در قلبم احساس سنگيني مي کنم... سينه ام طاقت نفس هاي سردم را ندارد...
خسته و تهي از آه هاي يخ بسته......
شکسته وسو خته از چشماني بسته...
آهم مي هراسد
..... قلبم مي گدازد..... سينه ام مي فشارد......
گلويم مي سوزد و اشک هايم سيل مي بارند
..!؟...؟؟؟؟
خيلي مي سوزم...؛ سراسر وجودم را سيل غم و ماتم فرا گرفته ...؛
انگاري که با زنجير گداخته تنم را تکه تکه مي سوزاند....
دندان هايم را بر روي جگرم ميفشارم.... لبانم را ميگزم ...
حرف هايم را حبس ميکنم و تيکه تيکه شدن جگرم را به ياد
ميسپارم..!
چشمانم را غزل غزل بهانه مي کنم براي قلب سوخته ام...؛ قلبي که مرده...
درون کلبه ي سوخته اي که کسی دستي به ر
ويش نکشيد....
کسي شرشر گريه هايم را پاک نمي کند....کسي نيست چشمانم
را بفهمند...
کسي نمي گويد چرا اينقدر تنها و تنها و تنها....کسي نمي فهمد مرا؟...!!..؟؟؟
همه اونور.... من اينور...تنهاي تنها؛ تو اوج غم....!
آخ خدا؛ يکي نيست نفسي رها کند... تنها ماندم....تنها..!!..؟؟؟؟
حتي نازنين تو نيز باهام بيگانه اي... در اين سکوت
غم که مي بندد به زنجيرم...  
انگار پاک
شدني نيست..!! لکه هاي آبي چشمهايت در آسمان تنهايي من..
با اين همه؛ به دنبال ردپاي اشکهايت ميدوم... شايد روزي به چشمهايت برسم...

   •.ღ☆ஜ.• ♥ •.ღ☆ஜ.• ♥ •.ღ☆ஜ.• ♥ •.ღ.•              
             *هيچ صدايي نمي آيد... همه جا خلوت و لغزان... 
             به مهتاب شب روشن نگاه مي كنم..؛ حتي تپش..!* 
   •.ღ☆ஜ.• ♥ •.ღ☆ஜ.• ♥ •.ღ☆ஜ.• ♥ •.ღ.•

____& __________    ^^^^^^^^^^^^
____&&& &&&___   ^^ تنهایم! ^^^^^^^^^
____&&&&&&___ ^^^^^^^^^^^^^^^^^^
___&&&*&&**__^^^^^^^ ^^ بیا^^^^^^^^^
______**&&**__^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
_______**&&**__^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
________**&&**__^^^********^^^^^^^^
_______ __$$&$$$_______________$&$$$
______$$&&1111$$$&&_________ &&1111$$&&
___$$&&111111111$$$&&____&&1111111111$$&&
___$&1111111111111$$&&__&&111111111111$$$&
__$&1111111111111111$$&&111111111111111$$$&
__$&111111111$$$$1111$$1111$$$$111111111$$$&
_ $$11111111$$$$$$$$$1111$$$$$$$$$1111111$$$&
_$$11111111$$$$$$$$$$1$$$$$$$$$$$11111111$$&
_$$11111111$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$111111111$&
__$111111111$$$$$_ سوختم __$$$$$111111111$$&
__$&1111111111$$$$$$$$$$$$$$$$11111111111$&
___ $111111111111$$$$$$$$$$$$111111111111$&
____ &11111111111111$$$$$$111111111111111&
_ ____&11111111111111$$11111111&&111$$&&
____ __&&1111111111111111111111&&11$&&
______ __ &&111111111111111111111&&1&
_________ _&&11111111111111111$&_&&
__________ ___&&111111111111$$&___&&
__________ ______&&&1111111$&______&&&_&*
____________________&&&111& ______&&&&*
______________________&&&&&$ ________
&*

         تا آمدم روشن شوم... خورشيد را يک ابر خورد...، فانوس من بي نفت شد....
         ماه من رو هم باد برد... تا ريسماني خواستم شکل طناب رخت شد....
        
آنکس که آسان مي گرفت در نزد من... سر سخت شد چتري به دست من بده....
        
روياي من باراني است... کو نوح کشتي بان من.... اميد من طوفاني است...
         اين بادبان جاي نجات؛ ترسم کفن پوشم کند... ساحل نشين منتظر ديگر فراموشم کند....
       
امروزاگر گندم شوم فردا به حاصل مي رسم... چون ماهي مرده برات آخر به ساحل مي رسم...
        
مشکل منم يا سرنوشت در کار من تاخيرشد... در ساعت تقويم من هر اتفاقي دير شد... 
                                                    دير شد.....

      

|+| نوشته شده درجمعه 18 بهمن1387ساعت 19:57 توسط ..::ح.جاویدپور ::.. |
یک درصد انتظار + سنگینی سکوت...
اشکهايم را بر پيچکي از گلايه مي بندم و چشمانم را هاله مي کنم بر روزهاي رفته
وآهي مي کشم بر روزهاي سوخته ام .خداي من چه روزگار مبهم و درهمي ست.چه نافرجام تاريکي ست؛ افتادم تو گودال تاريکي که نه راه پس دارد و نه راه پيش... اي سرنوشت از تو کجا مي توان گريخت...کجا مي توان بريد...اي سرنوشت چطور ميشه نشست و دم نزد وقتي يکي يکي آرزوهايت رنگ مي بازند
وقتي ذره ذره وجودت توي اين مرداب لعنتي؛ روزي هزار بار مي پوسه و خم ميشه
آخه تا کي مي خواهي بر پاهاي خسته ام زنجير تنهايي قفل کني.........
هيچ کس تنهاييم را حس نکرد... هيچ کس نفهميد پشت اين حنجره غم آلود چه بغض سنگيني مي گذرد...سينه ام را حبس مي کنم پر از گلايه هاي سکوت... پلک هايم را خيس مي کنم بر گونه خشکيده ام...
نازنين؛ ميدانم که در تکه اي از قلب تو هم جايي ندارم...گاهي وقتا فکر مي کنم انگاري حسرت با تو بودن بر قلبم حکاکي شده.
چه ناتمام ماند نگاهم پشت اين پنجره خيس....آه؛ چه اميد بي پاياني!!
نميدانم؛ شايدم ديوار دلم آنقدر بلند و سياه است که لياقت به آغوش کشيدن و فشردن دستاي پر مهر تو را ندارد. شايدم اين تقدير سرنوشته و يا شايدم...! .کاش مي شد اين سرنوشت را جور ديگر نوشت...کاش مي شد سنگيني گريه هايم را باور مي کردي.. کاش مي شد التماس اشکهايم را از روي نگاهم مي فهميدي و حس مي کردي. کاش مي شد قفل سنگين اين انتظار تلخ را از روي چشماي خيسم با دستاي مهربونت پاک مي کردي....
آخه نازنین چگونه بتوانم فراموشت کنم...
مگه ممکنه!؟
همان طور که شاپرک ها نمي توانند دشت آبي اسمان را از ياد ببرند
من هم چشمان زيبايت را نمي توانم فراموش کنم . تصوير زيبايت نه تنها در ذهنم بلکه در قلبم جاي دارد؛ اي کاش بداني قصر آرزوهايم را در ساحل چشمانت ساخته ام تا قلب مهربانت مداوايي باشد براي عشق پاک و مقدسم...
نازنينم ميدانم اميد بستن به يک درصد هم خيال واهي است ولي بدان ريزه ريزه نفس مکيدن از ته روزنه سوراخ قفسم برايم عادتي ست تحمل زا.
پس تا نفس تو سينه باقي ست منم کنار جاده غريبي که هنوزم هزاران قلب شکسته در پشت تابلوي عبور ممنوع مانده اند؛اتراق مي کنم و کفش هايم را بر چاله هاي تاريک اين جاده مي بندم و چشمم را به سياهي اين جاده مي دوزم؛ به اميد آنکه روزي بيايي و اين خاموشي جاده را ويران کني...

 خدايا مي بيني آخر شدم بازيچه اين سرنوشت شوم...هر کجا که دلش خواست برد و شوتم کرد. مي بيني چه انتظار تلخي برايم صادر شد....نميدانم به کدامين جرم ولي ميدانم که بايد منتظر بمانم...
خدايا گاهي وقتا فکر که مي کنم مي بينم؛ وقتي بودن و نبودنم يکيست پس باشد که نباشيم...
گاهي وقتا به سرم مي زنه براي هميشه از اينجا وداع کنم و بيام پيش تو....
خيلي خستم؛خدايا...درياب مرا....!!
+=+=+=+=+=+=+=+=+=+
* دل را به کف هر که نهم باز پس آرد ...... کس تاب نگهداري ديوانه ندارد...ندارد..!!*

      اگه دوستم داری بیا

|+| نوشته شده درچهارشنبه 25 دی1387ساعت 17:41 توسط ..::ح.جاویدپور ::.. |
وحشت سکوتم...
بازم من دير رسيدم و خيابانها تمام شدند و من ماندم و جاده خالي و سوت و کور...
چشمانم جز سياهي
چيزي نمي بينند... همه جا سرد و تاريک و باراني ست...
دلم مي خواهد زير اين
رگبار طاقت فرسا زوزه فرياد بکشم ...دلم مي خواهد خيس خيس بشم؛ خالي و تهي از سکوت...و آنوقت زضجه تنهايي خويش را در آغوش بگيرم و بيصدا نفس تمام کنم...
دلم مي خواهد برم کنار جاده.. سرمو بکوبم به سياهي جدول ها....
اي کاش رهگذري مي گذشت شايد که زوزه ما را مي شنيد و تکه سنگي برآه هايم پرتاپ مي کرد...
کاش چشمانم بر تنهايي خود بگريد و فغان بر آرد... کاش چشمانم طاقت اين همه دلتنگي را مي داشت و ياري ام مي کرد....کاش پاهايم توان در کشيدن اين تن سوخته همراهي يم مي کرد و توي اين جاده خاموش و سياه در آوارگي خودم رهایم نمي کرد...
بدنم به شدت مي لرزد.... قلبم تالاپ و تلوپ مي کند؛ جرات سر دادن ناله را در خود ندارد ولي عجيب مي سوزد...اما ميدانم كه چون مجنون تا ابد در بيابان چشمانت به انتظار تو خواهم ماند؛ در پس روزهايي كه بي تو تكرار مي شوند...!!
خداي من..!
کاش يکي بود ازجنس سنگ ميشد درد دل کرد باهاش ... دل واسه سوختن نداشت...
قلب واسه مهربوني کردن نداشت..! ... زبون واسه آخ گفتن نداشت...
اشک هايم فر مي افتد از چشمانم..!.. چشمانم ديگر فروغي ندارد...
چقدراينک چراغ دلم خموش است ... آرزوهايم مرده
است...!
قلبم درسينه گويي ازنفس ايستاده ....وتن خسته ام دربازي سرنوشت خم شده است....
خدايا چقدر تاريک
و خاموشم...!
*
نازنین؛ سکوت بهترین بهانه برای ناگفته هاست؛سکوت میکنم....شاید تو خود بفهمی....
من که از گفته ها هیچ سودی ندیدم... شاید سکوت به تو بفهماند!؟...!؟؟؟؟؟
*

           وحشت تنهایی ام

|+| نوشته شده درچهارشنبه 25 دی1387ساعت 17:20 توسط ..::ح.جاویدپور ::.. |
طلسم طاقت فرسا...
اينجا مزرعه اي طلسم شده است ومن مترسك آن...  شب است ... ساكت و آرام و خاموش!
باز من مانده ام و کوله باري پر از حسرت و تنهايي ها... با بی خوابی چشمانم...
نمی دانم چطوری و با کدام فانوس شکسته خودم را در این صفحه سیاه خالی کنم...
بغل بغل تنهايي مي چينم ... ريزه زيزه نفس مي ريزيم... و چه ساده خزان خزان مي افتم و در دل اين شب مي شکنم... شبی که چه راحت
خاموشی  سیل اشک را بر دیدگانم می نگارد و صورتم را خط خطی می کند...
در این دل شب که ديگر حتی اين مهتاب شب هم ذره اي نور بر صورت شکسته ام نمي تاباند
ديگر اين دينگ دينگ هاي آخر شب را هم در گريه
هايم نمي شنوم
همه ثانيه ها شکسته اند .... همه گريه ها زوزه ماتم گرفته اند....
همه آه ها در سينه ام لنگ مانده اند.... همه نفس هایم سکسکه گرفته اند.....
حتی چشمانم نيز براي بيکسي هايم عزا گرفته اند...
می بینی نازنین! چه راحت برای
خود در سوگ می نشینم...  چه راحت می شکنم...
می بینی چه ساده با چشمانت کشتی محبت را
درساحل دلم پياده کردي و چه زيبا در سینه ام لنگرانداختي...
و من از ميان بغض ترکيده ام گفتم بگذار تکه ای از نیمه ی گم شده تو باشم ولی تو چقدر ساده چشمانت را به رویم بستی و کشتی دلم را در تاریکی دل شب؛ غرق بی کسی هایم کردی و مرا با کوله باری از غصه و تنها جا گذاشتی. حتی پشت سرتو هم نگاه نکردی ببینی  بدون تو چگونه ویران می شوم...
آخه مهربانم تو بگو:بعد از تو از كدام دريچه؛ آسمان را به تماشا بنشينم...از کدام ستاره نشانی دل تو را بگیرم....کاش لاقل مي دانستم به ستاره ها چه گفتي که آنها نيز مرا در جاده هاي بي کسي رهایم کردند و رفتند ؟؟؟ ... ؟؟؟آخه چگونه بگویمت تا باورم کنی....چگونه بر دل تو بنشینم!؟....مگر به کدامین گناه محکوم شده ام!؟...
آخ! میدانم که هیچ وقت نوشته هایم را نمی خوانی!!؟...؟؟؟؟؟؟؟
وقتی حتی به چشمانت خیره می شوم ... نگاهت را از من بر می گردانی و پسم می زنی...
ولی مثل اينكه به تو تا پاي جان انس گرفته ام و اين عادت نيست و لحظه اي نيست كه با ياد تو چشمانم را خیس نکنم...بي تو همه ي فصلها خاكستري و همه ي ستاره ها خاموشند، كيفر شكستن دل من چند جاده غربت و چند آسمان تنهايي است .... کاش ميدانستي که در بدون تو چگونه به آغوش سرد ا
ندوه پناه می برم
کاش میدانستی که بدون تو چگونه در یکی از این شب
ها جان می سپارم و خاکستر میشم...
ای کاش مي توانستم براي اولين بار در جاده بي انتهاي قلبت قدم بزنم و با
دريائي از اميد و آرزو نامم  را در شهر قلبت حک کنم....
اینک فقط  چشمانم را به انتظار رويا بسته ام...رویایی که هر روز تو را در
خواب می بینم...
به امید آنکه شاید روزی در زدی و قفلی سنگین بر تاریکی این قفس
تنگ گشودی....
++++++++++++++++++++++
کسي هست دراين شهر هواخواه نگاهت نشسته است نگاهي غريبانه به راهت مبادا که نيايي...!!
آنقدر رفته اي که تمام درهاي باز مانده به ياد تو؛ روي پاشنه هاي انتظار پوسيده اند....!!

|+| نوشته شده درسه شنبه 10 دی1387ساعت 20:30 توسط ..::ح.جاویدپور ::.. |
زضجه غم...
امشب لاشه ام را روي ريل قطار زضجه غم پهن كرده ام...امشب از چاه بدبختي فوران شده ام...
خداي من،چقدر دلم گرفته از دار دنيا..چقدر غم سياهي داره زنجيرم مي زنه..چقدر بختم بسته شده
>>ايست بن بست زندگي.۩...۞.از ورود شما به زندگي معذوريم.۞...۩ زندگي ويروس..۩
سکوت سردفاصله ها تنم را مي لرزاند..ماتم زده زنجيرسوزش تنهايي شده ام..بن بست ترک خورده
ديوارها
زندگی رااز نگاهم می زداید..وقتي به نبودنت فکر ميکنم؛ميسوزم به ياد روزهايي که در فراقت،در نبودنتََ
تكه تكه مي سوزم واز طناب بدبختي غم حلق آويز ميشم..!

۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑๑۩۞۩
خدايا خود را به که بسپارم...وقتي که دلم تنگ است
پيدا نکنم همدل....دلها همه از سنگ است
گويا که در اين وادي....از عشق نشاني نيست كه نيست!
گر هست يکي عاشق....اونم آلوده به صد رنگ است..!
۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑๑๑۩۞۩

           چنـــــــــــــان ريختــــــــــــــــــم که باد ريخـتـنـــــــــــــــــم را احساس نـــــــــــــــکرد
     چنـــــــان سوختــــــــــــــم که آتش صفحه هاي پر شــــده ام را در خود فـــــــــرو بـــــــــــــرد
  چنـــــــــــــــــان شکستـــــــــــــم که چهار ديواري کوچک زندگـــــي ام شــــــــــکايتي نـــــــــــــــکرد 
 مــــــــــــــــن زندگـــــــــــــي ام را به تو و تورا به تجربه اي نا تـــــــــــــــــمام باختـــــــــــــــــــــــــم
 من مــــــــــــــــــرگ را چشيـــــــدم، همان طور که خوشبختــــــي را احساس کــــــــــــــــــــردم
   و مــــــــــــــــحو شدم در تمام تصــــاويري که به آن نقش مــــي دادم. مـــي بينــــــــــــي
     آنـــــــــــــــــــــقدر بـــــــــزرگ شده ام که دقيقه ها را به ساعت ها مي فروشـــــــــم
        وشيـــــــــــريني محبت را با تلخــــــــي دو چـــندان فرو مي دهم و گرفتـــــــــــار
           نفـــــــــــــــرتي هستــــم که زندگي را از من چپاول مي کند نگاه کــــــــــــن
               ايــــــــــن واژه ها چه اتفاقــي! با هم تبريک شده اند تا من بنويســـــم
                   امــــــا من مات مانده ام به سياهي... به قلبي که مرا دوست ندارد
                        راســـــــــت مي گفتند من هنوز بچـــــه ام..!چرا که هنــــــــــوز
                             قــــــــــــانون ريستـــــــــن را بلد نيستم و نوشته هايــــــــــــــــم
                                     بـــــــــــوي کهنگي مي دهند...ونمي دانم اين جـــــــــــــــاده
                                          سيــــــــــاه مــــــــــــرا به کجـــــــا خواهد کشــــــــــــــــاند
                                                ولــــــــــــي مي ترسم انتـــــــــــــهاي من تو نباشــــــــــــي
                                                         چــــــــــــرا که تو معني دوســـــــــــــــت داشتـــــــــــــــن
                                                                 را در خــــــــــــــــودت گـــــــــــــــم کـــــــــــــــــــرده اي
                                                                  ۩بـــــــــــــــــــــــــــن بســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت۩

                       *خدايا! اشک هاي مرا پاياني نيست من محکوم به باريدنم*

|+| نوشته شده درپنجشنبه 4 مهر1387ساعت 23:23 توسط ..::ح.جاویدپور ::.. |
انتظار شکسته...
درماتمكده عشق زير تك درخت انتظار تلخ نشسته ام,برگهاي سياه مردابش چتري شده بر سرم
اي كاش مي شد رويش طوفان شادي از پشت ديوار غم خونبارم مي آمد ويكباره ريشه درخت
 انتظارشکسته ام را از جا مي كند..!, قاصد تنهايي ام را به سوي تو پرواز دادم تا نامه
پر از غم مرا به تو رساند,بر روي نامه گلبرگي از شقايق چسپاندم تا كه نامه داند خود را
 براي بي غمان پيدا نسازد,در زير باران اشكهايم خيس شده ام, خالی تر از همیشه..!,
كجایی تا لبخند نگاهت را چتري سازم بر سرم..!

نمي دانم چه مي خواهم بگويم                زبانم در دهان بازم بسته ست
                      در تنگ قفس باز است و افسوس
                                          که بال مرغ آوازم شکسته ست
 

نمي دانم چه مي خواهم بگويم                  غمي در استخوانم مي گدازد 
                      
خيال ناشناسي آشنا رنگ
                                         گهي مي سوزدم گه مي نوازد

 گهي در خاطرم مي جوشد اين  وهم            ز رنگ آميزي غمهاي انبوه
                      که در رگهام جاي خون روان است
                                                سيه داروي زهرآگين اندوه

فغاني گرم وخون آلود و پردرد                فرو مي پيچيدم در سينه تنگم..!

*خدای من, چه درياي غمناکي ست اين ماتم, ببين با سرنوشت من چها کرد..!*


|+| نوشته شده درپنجشنبه 4 مهر1387ساعت 22:50 توسط ..::ح.جاویدپور ::.. |
وقتي من مردم ...
* قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم...
*روي تابوت و كفنم بنويسيد:آتش عشق چنان در دلش افروخته بود
  ديده گر آب نمي ريخت جگر سوخته بود...!
*به مُرده شوي بگوييد مرا با چوبك خشك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم...
*چون تمام آرزوهايم رابه گور مي‌برم،سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيدكه جاي جسدم باشد..
*بر قبر من يدونه پنجره
بگذاريد تا هنگام دلتنگي، بتوانم گورستان را تماشا كنم...
*بعد از مرگم، انگشت‌هاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشت‌نگاري قرار دهيد...
*به پزشك قانوني بگوييد
روح مرا كالبد شكافي كند، بگويد من به او مشكوكم..!
*كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد..!
*گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد...
*عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است...
*در مجلس ختم من گاز اشك‌آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند...
* شماره تلفن گورستان
و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد...
*مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند...
*دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد..!
*كساني كه زير تابوت مرا مي‌گيرند، نمي خواد هم قد باشند...
*ورثه حق دارند با طلبكاران من كتك‌كاري كنند..
*از اينكه نمي‌توانم
در مجلس ختم خودم حضور يابم قبلا پوزش مي‌طلبم...

        کاردل ماست اسير شدن ورهاشدن دروادي عشق
                   کار چشمان ماست گريستن وفروبستـــــــــــن
                           
گريز ازآنچه که مي خواهيم وخواهيم خواست
                                       
همانند پرنده پرواز کنيم ازآرزو از اميـــــــــــد
                                                     
لاکن زندگي پرنده اينست وزندگي ما
                                                              فرار ازآنچه که ميخواهيم وخواهيم خواست..!

                                                    

|+| نوشته شده درپنجشنبه 4 مهر1387ساعت 22:12 توسط ..::ح.جاویدپور ::.. |
زای زای نفسهایم...!
امشب در دلم رخت هاي کثيفي ميشويند..! سينه ام طاقت آه هايم را ندارد..!
نفسم بريده ؛ نمي کشه..! چشماي باروني يم سوار قايق سوخته خون شده اند
پلکهاي سوراخ شده قرمزم ناي پارو زدن ندارند..!
قلبم از شدت غم مي سوزد..! تنم سرد است..! فکرم در تابوت خالي تن سرد خيابان به انزوا رفته است.! چشماي خيسم بر بالين گورستان مي نالند و هاي هاي مي کنن. بغض سکوت, گلويم را در هم شکسته..!
کاش ميتوانستم احساسم را در بي نهايت شب به خاک بسپارم يا نگاهم را از روزهاي رفته پنهان کنم. دلشوره ي خاطرات دور مرا به تباهي کشيده است.! کاش مي شد
دلم را در گوشه ي شيشه اي آسمان نگاهت دفن ميکردم!
خداي من؛ ديگر نمي کشه..! بگذار امشب  قلب سوخته ام را  براي هميشه
در تابوت سياهم دفن کنم و برم..! ديگر اين بخت خرابه هم تن شکسته ام را  باور ندارد..!
ديگر حتي ناي نفس کشيدن هم ندارم..!
بگذار زاي زاي نفسهايم را تو سينه ی پاره پاره ام تمام کنم و برم..!
بگذار اين آخرين نوشته ام باشد, خودکشي راه چاره ام باشد بلکه اين آخرين گناهم باشد..!

(¯`v´¯)
`*.¸.*´¸.•´¸.•*´¨) ¸.•*¨)

آره مهستي جونم:
مثل تموم عالم حال منم خرابه                      مثل تموم بختا بخت منم تو خوابه
سنگ صبورم اينجا طاقت غم نداره                 طاقت اینکه پيشش گريه کنم نداره
               حالي واسم نمونده دنيا برام سرابه ......   
                                                           
(¯`v´¯)
`*.¸.*´¸.•´¸.•*´¨) ¸.•*¨)
  شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنيد
         مگر مساحت رنج مرا حساب کنيد
                محيط تنگ دلم را شکسته رسم کنيد
                        خطوط منحني خنده را خراب کنيد
                               طنين نام مرا موريانه خواهد خورد
                                        مرا به نام دگر غير از اين خطاب کنيد
                                              دگر به منطق منسوخ مرگ مي خندم
                                                     مگر به شيوه ي ديگر مرا مجاب کنيد
                                                          در انجماد سکون، پيش از آنکه سنگ شوم
                                                           مرا به هرم نفس هاي عشق آب کنيد
                                                           مگر سماجت پولادي سکوت مرا
                                                           درون کوره ي فرياد خود مذاب کنيد
                                                           بلاغت غم من انتشار خواهد يافت
                                                           اگر که متن سکوت مرا کتاب کنيد!       
                                            

|+| نوشته شده درسه شنبه 2 مهر1387ساعت 2:5 توسط ..::ح.جاویدپور ::.. |
انتظار خاموش!
قسمت من از زندگي در به دري وبيچارگي است
در اين ده کوره درد که هرکس را راهي است براي رفتن،من در
ابتداي راه مي نشينم وفقط به انتظار اينکه باد يه روزي بوي تو را به مشامم برساند
چشم هايم چندي است به تاريکي عادت کرده ديگر در اين ظلمات نور
نمي خواهم چون دلم به تاريکي گره خورده, اميدم فقط و فقط به دستهاي
 توست تا بگشايد قفل سنگين سکوت دلم را ، دستم رابگيردواز اين مرداب تنهايي برهاند
نميدانم شايد لياقت دستهاي تو را ندارم ،شايدم سهم ما فقط سوختن و ساختن و خون دل خوردن است
اي کاش خدا همانطور که آسمان را از هفت طبقه ساخت زمين را نيز چند
طبقه مي ساخت طبقه اي براي عشاق
آن وقت خدا از عشق بازي اين موجود خاکي چه لذتي مي برد و مي فهميد
تنهائي چقدر سخت وطاقت فرساست
خدايا چقدر سخت است در ميان جمع بودن ودر گوشه اي تنها نشستن
چه سخت است بداني او درکنارت هست اما نمي خواهد پيش تو بماند
اي کاش دنيا را بتوانم روزي من ورق بزنم
بگذار باور كنم كه برميگردي، بگذار با رويايت خوش باشم،بگذار با آن نفس بكشم
بازهم در انتظار شبي دگر،خواهم ماند،خواهي آمد..!!
کاش بام دلت آنقدر بزرگ بود که من پر شکسته مي توانستم بر روي صحن دلت بنشينم


                         دارم به شب بيداريم مثل تو عادت مي كنم
                         چون با خيالت راحتم يك خواب راحت مي كنم
                         آغاز هر روز مرا روياي تو جان مي دهد
                        شب ها به جاي روي تو با ماه صحبت مي كنم
                         گويي براي هيچ چيز اندازه عشق تو نيست
                         تو جان نا قابل بخواه فوري اجابت مي كنم
                         جادوي هر لبخندتوتا عمق جانم مي رود
                         حتي به لبخند تو هم گاهي حسادت مي كنم

                         گفتي بمانم منتظر سخت است اما نازنين
                         تنها براي حكم تو دارم رعايت مي كنم..!

 

|+| نوشته شده دردوشنبه 17 تیر1387ساعت 17:8 توسط ..::ح.جاویدپور ::.. |
انتظار مبهم و طاقت فرسا..!
باز دوباره من تنهاي تنها در شبي سرد و خاموش نشسته ام, تنها اين صداي هق هق گريه تلخ من است که اين سکوت وحشت آلود را مي شکند. آه اي خداي من, کاش مي شد اين سکوت تلخ با خندهُ دلنشين نازنين ترين گل دنيا مي شکست
و صداي آرام بخش عشق را در گوشم زمزمه مي کرد و اين اشک حسرت ديده انتظار را از چشمانم مي شست و به دست خاطراتم مي سپرد..!
آخه نازنين چگونه فراموشت کنم؟ تو را که سالها در خيالم سايه ات را مي ديدم و طپش قلبت را حس مي کردم و به جستجوي يافتنت به درگاه پروردگار دعا مي کردم. که خدايا پس کي او را خواهم يافت؟
چگونه فراموشت کنم؟ تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم. برايم تمامي اسمها بيگانه شدند و همه خاطرات مردند.
دستم را به تو مي دهم. قلبم را به تو مي دهم. فکرم را نيز به تو مي دهم. بازوانم را به تو مي بخشم و نگاهم از آن توست
 و شانه هايم که نپرس. ديگر براي من غريبه اند و تمامي لحظات تو را مي خواهند و براي عطر نفسهايت دلتنگي مي کنند.
هنوز هم در انتظار شنيدن صداي باز شدن يک آغوش در کنار جاده ي بي کسي ..ته مانده هاي دل هاي شکسته را جارو مي کنم...تا تو آيي..!
نازنين فقط يک درصد از خدا دارم, نميدانم تا کي چشم انتظاري...!! ولي دلم گواهي مي دهد که روزي مي آيي.!
 و با آمدنت اين سکوت مبهم و تلخ را ويران مي کني..!!
 

                                     
                                 شب چو دربستم و مست از مي نابش کردم
                                  ماه گرحلقه به در کوفت جوابش کردم
                                  شرح داغ دل بروانه چو گفتم با شمع
                                  آتشي در دلش افکندم و آبش کردم
                                  زندگي کردن من مردن تدريجي بود
                                  زآنچه جان کند دلم عمر حسابش کردم..!
        

                *احساس سوختن به تماشا نمي ارزد آتش بگير تا بداني چه مي کشم*

|+| نوشته شده دردوشنبه 17 تیر1387ساعت 17:8 توسط ..::ح.جاویدپور ::.. |
مشتری دل
دلم را سپردم به بنگاه دنيا و هي اينجا و آنجا آگهي دادم
و هر روز براي دلم مشتري آمد و رفت ، و هي اين و آن سرسري آمد و رفت

                                            •.ღ☆ஜ.•
ولي هيچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد..!! ، دلم قفل بود..! ، کسي قفل قلبم را وا نکرد !!
يکي گفت: چرا اين اتاق پر از دود و آه است!؟ ، يکي گفت: چرا ديوارهايش سياه است!؟
يکي گفت: چرا نور اينجا کم است!؟ و آن ديگري گفت: چرا انگاري تک تک آجراش فقط از غم و غصه و ماتم گره خورده اند!؟

                                            •.ღ☆ஜ.•
و رفتند و بعدش دلم ماند بي مشتري ومن تازه آن وقت گفتم خدايا تو قلب مرا مي خري؟
و فرداي آن روز خدا آمد و توي قلبم نشست و در را به روي همه پشت خود بست و من روي آن در نوشتم:
ببخشيد، ديگر براي شما جا نداريم..! از اين پس به جز او کسي را نداريم!؟


. . . . . . ¶¶ . . ¶¶¶ ..¶¶¶
. . . . . . . ¶¶¶ . . ¶¶¶.¶ .¶¶
. . . . . . .¶¶¶.¶. .¶¶¶. . .¶¶
. . . . . . ¶¶¶¶. . . ¶¶¶ . . .¶¶¶
. . . . . .¶¶¶¶¶ . . ¶¶¶¶.¶¶ .¶¶
. . . . . ¶¶¶¶. . . . ¶¶¶¶. . . ¶¶
. . . . ¶¶¶¶¶¶¶. . . . .¶¶. . . ¶¶
. . . . ¶¶¶¶¶¶¶¶. . . . ¶¶. . ¶¶
. . . . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶ . . ¶¶. . ¶¶
. . . . . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶ ¶.¶¶
.¶¶. . . . .¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶.¶¶

.¶¶¶¶¶ . . . . . ¶¶.´´´´¶¶¶¶¶´´´´´´¶¶¶¶¶
.¶¶¶¶¶¶¶. . . .¶¶. ´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. ¶¶¶¶¶¶¶ . . ¶¶. .´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´¶¶¶¶
. .¶¶¶¶¶¶¶ . ¶¶. . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´¶¶¶¶
. . .¶¶¶¶¶¶. ¶¶. . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´¶¶¶¶¶
. . . .¶¶¶¶¶¶¶. . . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶ ´¶¶¶¶
. . . . . . . .¶¶. .´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . . ¶¶. . ´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . .¶¶. . .´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . ¶¶. . . ´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . ¶¶. . . ´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶
. . . . . . ¶¶. . . ´´´´´´´´´´´¶¶¶
       

|+| نوشته شده دردوشنبه 17 تیر1387ساعت 17:7 توسط ..::ح.جاویدپور ::.. |
تقاص گناه
کاش مي شد سکوت غريبانه ي گنجشک هاي افسرده را معنا کرد...
کاش مي شد فرياد مظلومانه نيلوفر هاي مرداب را شنيد...
 کاش مي شد انديشه و احساسم را به دست پيچکي بسپارم تا به هر کجا که مي خواهند سر بکشند....
از تکرار ناقص خاطره ها , از تلاش بيهوده براي رفتن و نرسيدن مثل دو خط موازي خستم...
چقدر دلم گرفته از دار دنيا ، يه خدا داريم که اونم  پاک مارو فراموش کرده, نمي گه يه دلبري اون پايين پايين ها داريم که هر روز داره صدام مي زنه
مي دونم اون صدامو مي شنوه, داره جوابم رو مي ده, اين منم که نمي تونم صداش رو بشنوم
ولي اون قدر صداش مي کنم که بتونم صداشو بشنوم که بهم بگه هنوز واسش عزيزم مثل اون موقع ها که هنوز جايي رو زمين نداشتم..!


گناهم را نميدانم، تقاصم را سبکتر کن، مرا اين گونه آزردن، خدا را خوش نميآيد،
مرا از غم رهايم کن، جوابي ده مرا يارا که اين سان بودن و مردن، خدا را خوش نميآيد،
بگو جانا گناهم چيست که اينگونه سزاوارم؟ که هر شب خون دل خوردن خدا را خوش نميآيد
دلي پر درد و آه دارم، که آن را غرور من بها دار زير
پا بردن خدا را خوش نميآيد، ...!


     *چقدر سخت است منتظر كسي باشي كه هيچ وقت فكر آمدن نيست...!*

 

|+| نوشته شده دردوشنبه 17 تیر1387ساعت 17:2 توسط ..::ح.جاویدپور ::.. |
هدیه پنهان
پسر به دختر گفت: اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري
 هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت: ممنونم
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود... نياز فوري به
قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من

 هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني... ولي
 اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي... شايد من ديگه
هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...
چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي
افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد
 استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و
 درون آن چنين نوشته شده بود:
سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم
 ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري
كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت
 موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و
 به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم..!!

     

|+| نوشته شده دردوشنبه 17 تیر1387ساعت 17:0 توسط ..::ح.جاویدپور ::.. |
گریه آخر
گريه کنم يا نکنم آخر ما جرا رسيد 
      گريه کنم يا نکنم قصه به انتها رسيد
              تو مي روي رو آينه پر ميشه از بي کسي
                        از من سفرکني و به مرگ قصه مي رسي
                                ببين که آب مي شود قطره به قطره قلب من
                                              مرگ من قصه ماست ... فاجعه جدا شدن
                                                         گريه کنم يا نکنم.......قصه به انتها رسيد
                                                         تو جامدان پر ميکني من خالي از جان مي شوم
                                                         يه لحظه در چشمم ببين ،ببين چه ويران مي شوم
                                                         بعد از تو باور چه کنم باور بي ترانه من
                                                         کجاي شب پنهان شوم کجاي اين عاشق شکن
                                                         تو مي روي و جان من گور ترٌنم مي شود
                                                         خورشيدکي که داشتم در شب من گم مي شود
                                                         چيزي نگو به آينه با رازقي حرفي نزن
                                                         براي بار آخري پنهان نگاهي کن به من
چه دردي است در ميان جمع بودن ولي در گوشه اي تنها نشستن
براي ديگران چون کوه بودن ولي در چشم خود آرام شکستن
براي هر لبي شعري سرودن ولي لبهاي خود همواره بستن
به رسم دوستي دستي فشردن ولي با هر سخن قلبي شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش ولي در بطن خود غوغا نشستن

             

|+| نوشته شده دردوشنبه 17 تیر1387ساعت 16:59 توسط ..::ح.جاویدپور ::.. |
درباره وبلاگ
نویسنده وبلاگ:ح جاویدپور
محل زندگی:مراغه
متولد شهریور 1366
آدرس:شهر بي مهري *چهارراه انتظار*
*خيابان سوزوگداز * کوچهء نامردي*
*پلاک تنهايي * تاريخ ازادي:مرگ
*•. .•*تلفن:اه وناله*•. .•*
.•´¸.•*¨) ¸.•*¨)
(¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸.•¨¯`•¸.•¨¯`•
اي مرگ به فرياد دلم رس محتاج تو هستم به خدا بيشتر از عشق
وقتي كه ديگر نبود،من به بودنش نيازمند شدم
وقتي كه ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم
وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتي كه او تمام كرد من شروع كردم
وقتي كه او تمام شد من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگي كردن است
مثل تنها مردن است
خداي زيبا و شايد مهربان من ....
چقدر دلتنگي سخت است و تحمل آن سخت تر ....
می‌دانم اگر خاک هم بشوم، باد مرا با خود خواهد برد به اقيانوس.
حتی از من سوتکی هم نمی‌سازند تا کودکان...
شايد صورتکی بسازند از اندام تکيده من که زيبنده‌تر باشد..!!


امکانات
امکانات - ارتباط از طريق ياهو
صفحه خانگي  ! تماس با مدير سايت !  علاقه منديها !   لينک RSS
نامه به مدير وبلاگ
متن نامه خود را بنويسيد

آرشيو موضوعي
نوشته هاي پيشين
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
مهر 1387
تیر 1387
آبان 1386
اسفند 1385
پيوندهاي روزانه

وبلاگ دوستان
♥♥کلبه عشق♥♥
♥♥آخرین نفس♥♥
♥♥خانه ی نیلوفری ♥♥
♥♥بوی گندم ♥♥
♥♥مریم پاییزی♥♥
♥♥عشق اهوازی♥♥
♥♥ لیلا دیگه تنها نیست♥♥
♥♥نشان عشق♥♥
♥♥ღ♥ღ تقدیم به تنها مهربونم ღ♥ღ♥♥
♥♥هیس! یواشکی بیا تو♥♥
♥♥من آغوش اونو گم کرده بودم♥♥
♥♥کلبه عشق♥♥
♥♥لحظه های انتظار♥♥
♥♥memory ♥♥
♥♥مرگ عشق♥♥
♥♥بزرگترین آرشیو اس ام اس ایران♥♥
♥♥میدونی وبلاگت چند می ارزه؟ (به دلار)♥♥
آمار وبلاگ
تعداد بازديد ها :
تعداد کاربران آنلاين :
تعداد بازديدهاي شما :

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Web design by: H-javid